از پشت شیشه نگاهش کردم چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود...
دانستم که روز وداع نزدیک است...
مُشتهایش را باز نمود...
کف دستش قطره های اشکم بود که روزی به او بخشیدم...
به چشمهایم دست کشیدم خشک بودند
| 6:23 PM دوشنبه، 22 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 41
آموختم**************
اموختم که هیچ وقت سریع قضاوت نکنم اموختم که انسانهای بزرگ هم گاهی اشتباه می کنند اموختم که همیشه بخندم اموختم که هرگز نگذارم کسی عصبانی اتم را ببنید اموختم که به انسان مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم اموختم که هرگاه ترسیده ام شکست خورده ام اموختم که که غرور انسان را هرگز نشکنم اموختم که هرگز وابسته به کسی جز خدا نباشم
| 5:12 PM چهارشنبه، 3 مهر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 6
!!.................
| 1:06 PM شنبه، 29 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 2
دل...دل....دل...دل..!!!!
شبا همش به ميخونه مي رممن
سراغ مي و پيمونه مي رم من
تو اين ميخونه ها خسته يدردم
به دنبال دل خودم مي گردم
دلم گمشده پيداش مي كنم من
اگه عاشقه كه واي به حالش
رسواش مي كنم من
يه روز خيمه زدي تو سرنوشتم
منم از عاشقي واست نوشتم
خيال نكن هنوز پر شرو شورم
هنوزم عاشقم و خيلي صبورم
شبا همش به ميخونه مي رممن
سراغ مي و پيمونه مي رم من
تو اين ميخونه ها خسته ي دردم
به دنبال دل خودم مي گردم
دلم گمشده پيداش مي كنم من
اگه عاشقه كه واي به حالش
رسواش مي كنم
توكه قدر وفا مو ندونستي
مي شد يه رنگ بموني نتونستي
گمون نكن تو دستات يه اسيرم
بگه قلبمو از تو پس مي گيرم
شبا همش به ميخونه مي رممن
سراغ مي و پيمونه مي رم من
تو اين ميخونه ها خسته يدردم
به دنبال دل خودم مي گردم
دلم گمشده پيداش مي كنم من
اگه عاشقه كه واي به حالش
رسواش مي كنم
دل چیز غریبی است.
با کوچکترین شادی و خوشی , بزرگ می شود
. آنقدر بزرگ که می توانی تمام شادی ها و خوشی های دنیا را در آن جا دهی ...
و با کوچکترین غم, کوچک می شود
و فشرده و کمترین غم هم روی آن سنگینی می کند
و احساس دلتنگی می کنی...!
| 8:46 PM سه شنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 11
عنوانی ندارد !!!؟؟؟..........
سلام ،
نمی دونم چی میخوام بنویسم اما برای یه بارم که شده می خوام حرفای دل خودمو بنویسم....
من نه فرشته ام ونه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من فقط یه آدمم ، ( ساده دل تنهای کوچولو...نامی نداشت.نامش تنها انسان بود و تنها دارائی اش تنهائی...!! )
... یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
و شاید گاهی هم به خاطر از دست ندادن عشقش و از شدت دوست داشتن اون بد بین
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه ! !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن!!!
و یا نمی خوان حس کنن
وقتی بهشون می گی دوست دارم وقتی که تمام زندگیت شدن تازه یادشون میفته که باید برن
و تورو با تمام خاطراتت و درست زمانی که بهشون احتیاج داری تنها میزارن
و اون میره...به همین سادگی...!
به چه جرمی هنوز نمیدونم شاید به خاطر اینکه همه چیزتو به پاش ریختی
شاید به خاطر اینکه با همون سادگی بچگی بهش میگفتی دوست دارم 6 تا...!
میدونید انتظار خیلی سخته...بیشتر ار اون چیزی که فکرش رو بکنی...
تا حالا چشم به راه موندید؟ انتظار کشیدید ؟ مدت ها بشینی و انتظار بکشی.. ولی آخرش.......
......
*******
******
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ،
عشقشون یه طرفه نباشه..!
به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه
. به همون خدای آسمونا اینا شعار نیست لااقل برای من نیست
ایناحرفاییه که از عمق وجود م بلند میشه و دوست دارم بخونیشون تا شاید باورت بشه که برای تو از همه چیزم گذشتم..
عشقم ، احساسم و...غرورم...!
...
با همه ی حقارتی که دوست داشتن برایم به ارمغان اور هنوز هم دوستت دارم و این همان نقطه ضعف بزگ منه...!
.....
اما میدانم خانه ای شنی که در ساحل بنا شده پایدار نیست...!
پایه اش سست است... میدانم... میدانی..
| 2:56 PM دوشنبه، 30 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 4
تنها دليل نوشتن ......
تنها دلیلم برای نوشتن او بود
و اینک...
او دیگر نیست!
و در پاییز عشقمان
نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زود گذر بود قصه من و تو
و در ان روز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد هم جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگبن
در آن کویر آرزو
شاعری دلشکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها...!
گذشت لحظه های با تو بودن
| 3:04 PM یکشنبه، 1 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 7
گفتی بايد يگردم!!........
گفتی باید بگردم دنبال دو چشم
دیگر در حسرت نگاهش نباشم
و گشتی و گشتی و گشتی و نیافتی
آمدی پر از دلواپسی
.
آمدی و ندیدی
از پیچ جاده که می آمدی آن دو چشم با تو بود
و تو در حسرت داشتنش هیچ چیز را ندیدی .
چشمانت را ببند حضور را تجربه کن .
آنجا درست کمی بالاتر از صدا دو چشم ، نگران دلواپسی های توست
تو را می بیند و لحظه ای نیست که از دلواپسی هایت داستانی برای دل کوچکش نسازد ....
آنها چشمان من است
...
دو چشم که ماندنی باشد
دو چشم که وقتی حضورش را خواستم
| 12:45 PM جمعه، 9 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 14
اگر دروغ رنگ داشت..................
اگر دروغ رنگ داشت
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
هر روز، شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود، وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند آزادتر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد، اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
| 12:31 PM جمعه، 9 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| (نظر بدهید.)
از تو بيش از هر چيز تو را می خواهم ...
از تو پیش از هر چیز تو را می خواهم
از تو
ایمانی ناگسستنی و باوری استوار را
در بهترین و بدترین شرایط توکل به تو را
شکیبایی متین در اوج بی تابی و بی قراری را
در صعب ترین شرایط سهل ترین آرامش را می خواهم
برای یافتن راه درست از تو یاری می خواهم
کمک کن راضی باشم به آنچه تو برایم می خواهی...
که هر آنچه تو برایم می خواهی، خیر مطلق است،
تنها اگر تو بخواهی هر اتفاق دشواری نیز پر از تضمین سعادت است.
اکنون که به لطف خود به من جرئت خواستنش را عطا کردی،
بیش از قبل یاریم کن که رضا باشم به آنچه تو بخواهی
،نه آنچه گمان می کنم خیر است و من می خواهم
پروردگارا...تو خود خیر واقع را بر من بنما و راهش بر من بگشا...
| 10:53 AM چهارشنبه، 7 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 5
سال نومبارک.................
سلام
سال جدید را همراه با آرزوهای طلاییتون بهتون تبریک میگم
آرزو دارم سال خوبی برا همتون باشه
دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نيست بگيره
ولی خيلی تنگ ميشه... گاهی می ترسم بميره
اما بازم به خودش مياد و سوسو ميزنه
باز حياطه خلوتت،سينمو جارو ميزنه
ميگمش تا کِی ميخوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمياره،ميپرسه با منی؟
با کی ام با توی عاشق پيشه سر به هوا
با توی ديوونه ی در به درِ بی سر و پا
با تو که هر چی دارم ميکشم از دستِ توئه
با تو که هر جا ميرم اسير دربستِ توئه
کِی ميخوای دست از سرِ آبروی من برداری
کِی ميخوای عقلی که دزديدی سرِ جاش بزاری
کِی ميخوای بزرگ بشی،سنگين بشينی سرِ جات
سر به راه بشی و دنيا رو نزاری زيرِ پات
دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نيست بگيره
ولی خيلی تنگ ميشه... گاهی ميترسم بميره
| 2:36 PM جمعه، 2 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: غزال سراج|
لینک ثابت |موضوع: عمومی
| نظرات 7